معرفی کتاب های لوی استروس

/, معرفی نویسنده/معرفی کتاب های لوی استروس

معرفی کتاب های لوی استروس

معرفی کتاب های لوی استروس

معرفی لوی استروس

کتاب های لوی استروس

به منظور بررسی کتاب های لوی استروس نیاز است که ابتدا او را بشناسیم. لوی-استروس در ۲۸ نوامبر ۱۹۰۸ در بروکسل به دنیا آمد. از ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۲ در دانشگاه پاریس فلسفه و حقوق خواند. از ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷ همزمان با انجام پژوهشهای میدانی در میان قبایل بومی برزیل، در دانشگاه سائوپائولو جامعه-شناسی تدریس کرد. طی سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ در مدرسۀ جدید پژوهشهای اجتماعی نیویورک مشغول کار بود. پس از پایان جنگ جهانی به فرانسه بازگشت و بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۴ در مدرسۀ عملی مطالعات عالی به تدریس پرداخت؛ کرسی انسانشناسی اجتماعی در کولژ دو فرانس در ۱۹۵۹ به او تعلق گرفت. از ۱۹۶۰ به بعد، کتاب های لوی استروس بیشترین تأثیرات را بر ”انقلاب ساختارگرایی“ در انسانشناسی اجتماعی و گسترۀ وسیعی از علوم اجتماعی و انسانی (جامعهشناسی، مطالعات ادبی، مطالعات ادیان، مطالعات رسانه، زبانشناسی، و فلسفه) گذاشته است. کتاب های لوی استروس زمینهساز نهادینه شدن حوزهای است که امروز بهطور کلی مطالعات فرهنگی نامیده میشود. در کتاب های لوی استروس، فرهنگ پیش و بیش از هرچیز در مقام نظامی از ارتباطات لحاظ میشود و در پژوهش و تفسیر فرهنگ، نگاه خود را بهجای دلمشغولی سنتی به نظامهای کامل و خودپایدار و (بهلحاظ کارکردی) خودبسنده، بر فرآیند ساختارسازیِ مداوم، منتشر، و در همهجاحاضر متمرکز میکند. یعنی فرآیند تولید معنا از طریق دستورزی در تفاوتهای مهم و از خلال روابط ساختاری میان ابتداییترین مؤلفهها.

بررسی کتاب های لوی استروس

در میان کتاب های لوی استروس، نخستین کتاب مهم که چارچوب و روششناسی آن اندکی بعد، سبک جدیدی را در پژوهش فرهنگی رقم زد، ساختارهای ابتداییِ خویشاوندی (۱۹۴۹) بود. کتابی که حاصل بازاندیشی سرتاسری در شیوههای متعارف پژوهش در نظامهای خویشاوندی بود، و این نظامها را در مقام برهمکنش میان تقابلهای معنادار (شناختی، ارزشگذار، و نیز رفتاری) از نو تفسیر میکرد، یعنی به منزلۀ نتیجۀ ذهن ناخودآگاه انسان. در سال ۱۹۵۵، گرمسیریان اندوهگین منتشر شد، که روایتی ادبی از تجارب لوی-استروس طی پژوهشهای میدانی در جنگلهای استوایی برزیل بود، و فارغ از سرزنش و ستایش منتقدان، به منزلۀ بیانیهای برای مفهوم کاملاً جدیدی از مطالعات علوم انسانی است.این کتاب در میان کتاب های لوی استروس از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
لوی-استروس در گرمسیریان اندوهگین به بیان دلایل مخالفت خود با دانش انسانشناسی آن دوران پرداخت. لوی-استروس جوان پس از اتمام تحصیلات در پاریس، مأموریت خود را با امید به یافتن چیزی که در جنگلهای آمازون در پی آن بود، آغاز کرد. او مینویسد: ”میخواستم به مرزهای غایی طبیعت وحشی دست یابم.“ و نهایتاً به جایی رسید که گویا چنین مرزی بود: بومیانی ناشناخته در ”طبیعت وحشی“ که پیشتر هیچ ”چشم متمدنی“ بر آنها نیفتاده بود. آنها به شکل وسوسهانگیزی دم دست و آماده بودند تا هرآنچه یک انسانشناس آرزو دارد دربارۀ باورها و رسوم بسیار کهن آنها بداند، در اختیار او بگذارند – ولی زبانی [مشترک] برای این کار نداشتند. ”مثل تصویری در آینه نزدیک بودند، میتوانستم لمسشان کنم، ولی درکشان نه… و این همزمان پاداش و پادافرۀ من بود.“
دستکم از زمان برونیسلاو مالینووسکی (یعنی پنجاه سال پیش از لوی-استروس) انسانشناس شدن پیش از هرچیز مستلزم گذراندن آزمونی در ”پژوهش میدانی“ بود: گذراندن ماهها یا سالها به همراه جزیرهنشینان دوردست، بادیهنشینان کوچگر، یا قبایل کوهنشینی که تا سرحد ممکن از تماس با دنیای بیرون دور باشند، و ارائۀ توصیفات بسیار جزئی از آداب و رسوم ”ناب“، نظام خویشاوندی، آیینها، جهاننگری، اساطیر، اعتقادات، و روال حاکم بر امور روزمرۀ آنها. بنابراین، سفر به سرزمینی دوردست که مردمان آن، فرهنگی غریب داشته باشند، هم یکی از الزامات تشرف به حرفۀ انسانشناسی بود و هم مقدمهای بود برای پی بردن به این نکتۀ مهم که پژوهش انسانشناسانه، سلوک ویژۀ خود را میطلبد: هنگام مواجهه با مردمانی متعلق به ”فرهنگی دیگر“، انسانشناس باید فاصلۀ فکریِ خود را نگه دارد، و در عین حال تا حد ممکن از فاصلۀ خود با آنها بکاهد. انسانشناس باید ”در میدان پژوهش“ هرآنچه از فرهنگ خود دارد را از ذهن پاک کند و تمام داوریهای استوار بر ارزشهای فرهنگ خود را کنار بگذارد – خود را ”صاف و ساده“ غرق تفکرات و تعاملات ”بومیان“ کند:

در بهترین حالت سعی کند مدتی خود را به ”یکی از بومیان مورد مطالعۀ خود“ تبدیل کند. روش لوی-استروس مستلزم زیرورو کردن این قواعد و در نتیجه، تحول در سرشت پژوهش انسانشناسانه بود؛ یعنی پرهیز از انکار و تکفیر قرابت فکری با ”بومیان“ در عین حفظ فاصلۀ ظاهری با آنان، و بهرهگیری از ابزارهای دانش مدرن برای واگشودن رمزگان آنچه به صورت ”ناخودآگاه“ در ذهن انسانهای ”وحشی“ و ”متمدن“ مشترک است.
نقش بنیادین کتاب های لوی استروس در مطالعات فرهنگی را میتوان به تأثیر ویرانسازی ”شهرکهای متروک“ در پرورش دموکراسی مدرن تشبیه کرد. لوی-استروس قصد داشت امتیاز مصونیت و انزوا را از مکانهایی که سازوکارهای فرهنگ با مطالعه و توصیف آنها استخراج میشد سلب کند و با این کار درهای سرزمین نو و پربار تجارب مشترک بشری را به روی مطالعات فرهنگ بگشاید. این نخستین بار بود که دانش انسانشناسی چیزی بیش از گزارشهای دستاول و فهرستوار دربارۀ شیوهها و ابزارهای مردمان ناشناخته و عجیبوغریب و مقایسۀ آن با تجربۀ انسان ”متمدن“ در اختیار متخصصان دیگر حوزههای علوم انسانی قرار میداد؛ یعنی نخستین بار بود که روشی برای تعمیمهای کلی در فرهنگ در اختیار آنها می-نهاد که بهجای ”پروانه جمع کردن“ از دل طبیعت (ادموند لیچ، یکی از پیروان انگلیسی لوی-استروس، این تعبیر را برای روشهای انسانشناسان سابق بهکار میبرَد)، نتیجۀ کسب بصیرت دربارۀ سازوکارهای مشترک ”ساختاریابی“ در میان تمام انسانها بود. هر دانشجوی حوزۀ فرهنگ میتواند چنین بصیرتی را در بررسی تکتک جنبهها و جزئیات تجربیات انسانی از نزدیک و از نظرگاه محدود خود بهکار بندد، بیآنکه لازم باشد (چه در معنای فرهنگی و چه در معنای حرفهای) خانۀ خود را ترک کند. انسانشناسی لوی-استروس فرصتی استثنایی برای رشد در اختیار علوم انسانی قرار داد که پیشتر آن را منحصر به علوم طبیعی میدانستند. اکنون میشد مطالعۀ ادبیات و هنر، سلیقه و مد، اساطیر و ایدئولوژیها، آداب غذا و الگوهای حاکم بر گفتوشنود، همه را پیش هم نهاد، یافتههای آنها را مقایسه و ردوبدل کرد، و برای گشودن رازهای فرهنگ آشکار و نهانِ بشر بهکار بست.

کتاب های لوی استروس
لوی-استروس در همایشی به مناسبت نودمین زادروزش و انتشار ویژهنامۀ زندگی و آثارش در نشریۀ کریتیک، با زبان مونتنی از ستمهای دوران پیری گفت: آدمیان بسیار پیش از آنکه مرگ در رسد، ذرهذره جانشان رو به کاستی مینهد، و چون مرگ فرا میرسد، همان اندک ذرۀ باقیمانده از دوران اوج جوانی را خواهد برد. ولی من امروز اینگونه احساس نمیکنم. مونتنی از این نکته باز مانده بود که هر ذرۀ باقیمانده از انسان، هرچند جزئی و اندک، تمامنمای اجزای دیگر است و ”تصویری کامل در خود دارد که کل را بازنمایی میکند.“ و در ادامه میگوید پیر اگرچه تمامنماییْ فرسوده یا ازکارافتاده است، ولی بههرحال، تمامنماست. این استعاره نهفقط در خصوص تجربیات زندگی، بلکه در مورد راهبرد کتاب های لوی استروس در تمام عمر او نیز صادق است، زیرا همواره بر آن بوده تا (چونان آرزوی دیرینۀ رمانتیکها) ”جهان را در قطرۀ آبی ببیند“: یعنی ویژگیهای جهانشمولِ ”بودن از طریق فرهنگ و در دل فرهنگ“ را در هر جزء و پاره از افکار و کردار بشری بجوید و بیابد. وی همین راهبرد را در مجموعۀ بسیار مهمی از آثار خود (انسانشناسی ساختارگرا، ۱۹۶۱، ۱۹۷۳؛ اندیشۀ وحشی، ۱۹۶۲؛ توتمیسم امروز، ۱۹۶۲) و نهایتاً در مهمترین اثر خود که پژوهشی است چهارجلدی (منتشرشده بین سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱) پی گرفت، تا با تحلیل مستندات خود دربارۀ رسوم پختوپز و غذا خوردن، و آداب سفره، به سازوکارهای ”فرهنگ و ساختارسازی“ پی ببرد.

بررسی کتاب های لوی استروس

رویکرد کتاب های لوی استروس به فرهنگ در مقام کنش ساختارسازی، تحت تأثیر زبانشناسی ساختارگرا (بهویژه آثار رومن یاکوبسن، نیکلاس تروبتزکوی، و فردینان دو سوسور) بود که آن را پیشروترین شاخۀ دانش در علوم انسانی میدانست. به نظر لوی-استروس تأثیرپذیری و پیروی از مطالعات حوزۀ زبان نهفقط کاملاً موجه بود، بلکه باید بسیار پیشتر انجام میگرفت؛ زیرا فرهنگ پیش از هر کارکرد دیگری که در تا آن زمان مورد توجه انسانشناسان بود (مثلاً نظمدهی به جامعه یا برآورده کردن نیازهای فردی)، الزامات دیگری نظیر تمام نظامهای ارتباطی را تأمین میکند که کاملترین و نابترین آنها زبان است: ناب‌ترین و دستنخوردهترین شکل مؤلفههای نظام ارتباطی را میتوان در زبان شاهد بود. بنابراین به منظور تدوین هر دانشی دربارۀ فرهنگ، باید از یافتههای زبانشناسی ساختارگرا و راهبردهای تحلیل ساختاریِ زبان پیروی کرد و اصول زیر را بهکار بست:
۱٫ تغییر کانون توجه از پدیدههای خودآگاه (نظیر باورهای مدون و تعریفهای مورد پذیرش عموم)، به سمت زیرساختهای ناخودآگاه: شبکههای روابط مبتنی بر استعاره یا جانشینی (عناصری با کارکردهای برابر) و مَجاز یا همنشینی (عناصر همجوار) میان پدیدهها؛ و تغییر کانون توجه از گفتار (کلامی) به سمت زبان، یعنی به سمت نظامی از تقابلها و قواعد ترکیب و دگرگونی که گسترۀ (بیپایان) معناسازی بهوسیلۀ این روابط را تعیین میکنند.
۲٫ جستجو برای معنا و ”بار معناییِ“ عناصر فرهنگ و کاربردهای آنها در روابطی که با دیگر عناصر و کاربردها برقرار میکنند؛ از یاد نبرید که معنا نه از یک نشانۀ واحد صادر میشود و نه از رابطۀ دال (یعنی صورت محسوس) با مدلول (یعنی مصداق آن)، بلکه از تقابل میان نشانهها. معنا چیزی نیست مگر کارکرد روابط جانشینی و هم-نشینی میان نشانههایی که در شبکهای از تفاوتها با هم ترکیب میشوند؛ فقط از رهگذر ”ارتباط“ (یعنی معادلۀ ساختاری) میان تقابلها در سطح نشانهای، و تفکیکپذیری در سطح واقعیتهای فرهنگی است که عناصر فرهنگ واجد/سازندۀ معنا میشوند.
۳٫ درست همانگونه که کسی معنای واژه را از ریشهشناسی آن نمیآموزد، معنای عناصر فرهنگی و کاربردهای آنها را نیز نمیتوان از تاریخ آنها آموخت. تحلیل معنایی باید همزمانی باشد، نه درزمانی (این همان ایدهای است که بعدها گرِماس در ”معناشناسی ساختاری“ بسط داد): هر نشانه، فارغ از مصداقهای پیشینش، در حدی معنادار است که در یک زمان معینِ واحد، با دیگر نشانههای نظام وارد رابطه شود.
۴٫ درست همانگونه که نمیتوان معنا را از خاستگاه یا تاریخ یک نشانه استخراج کرد، از مشابهت یا رابطۀ پیشافرهنگی و ”طبیعی“ نشانه با مرجع آن نیز قابل استخراج نیست. نشانههای فرهنگ، درست مانند واژگان زبان، ”ناانگیخته“اند: یعنی دلبخواهیاند و علیت یا هیچ تعین دیگری بر آنها حاکم نیست. هیچ پیوند ابدی و ازلی و قاطعی میان ”دال“ و یک ”مدلول“ معین برقرار نیست و نیز هیچ پیوندی نمیتواند ظرفیتِ دلالتیِ نشانه را تمام کند. فعالیتهای تفکیکگذارِ ذهنِ ناخودگاه، از منطق ویژۀ خود پیروی میکند و شبکۀ دلالتهای ویژۀ خود را میتند؛ این شبکه بر تقسیمبندیهای واقعیتِ تجربی تحمیل میشود و تفکیکهای تصنعیِ خود را به آن می-افزاید.
۵٫ همانگونه که هر زبانی محصول توانش زبانیِ مشترکِ میان تمام انسانهاست (یعنی همان توانشی که نوام چامسکی دستور زایشی مینامد و معتقد است ذهن انسان به مدد این قابلیتِ فطری و جهانشمول میتواند به بی-شمار زبانهای منسجم شکل دهد)، هر نظام فرهنگی نیز در سطح حسانی و تجربی، تجسم قابلیت ذهنیِ مشترک میان تمام انسانها و یکی از هزاران شکل ممکن از میان دگرگونیهای شبکۀ تقابلهای بنیادین است. یکی از معروفترین نمونهها در این خصوص، روش بدیعی است که لوی-استروس برای تحلیل نظامهای خویشاوندی بهکار میبرَد که در عین تمایزات آشکار از یکدیگر، هریک آمیزۀ متفاوتی است از سه رابطۀ ثابت: نسبی (خواهر-برداری)، سببی (همسری)، تباری (والد-فرزندی).
لوی-استروس زمینشناسی و مارکسیسم و روانکاوی را ”سه آموزگار“ خود میداند. آنچه این سه حوزۀ بهظاهر بیربط را به هم میپیوندد، تمایزی است که هر سه میان ”سطح“ و ”عمق“ قائل میشوند و میکوشند با بهرهگیری از دادههای پیدای تجربی در اولی، ساختار ناپیدای دومی را بازسازی کنند؛ هر سۀ اینها ”پدیدههای سطح“ را ردپا، بقایا، رسوبات، یا پس‌ماندههای ”فرایندهای عمق“ میگیرند و میکوشند الگویی برای نیروهای نهفته عمق بیابند که تحلیلگرِ شکل و معنای سطح باشد. لوی-استروس همین راهبرد را برای تدوین دانش فرهنگ بهکار میگیرد: از طریق خوانش و تفسیر سیاهۀ عظیمِ کاربردهای فرهنگ میتوان به منطق حاکم بر ذهن ناخودآگاه (چه ”بدوی“ و چه ”مدرن“) و معناسازیهای بیوقفۀ آن پی بُرد. به عنوان مثال، جیمز فرِیزر اسطوره را ”جادوی کلمات“ و کوشش تکویننیافتۀ آدمی برای ”بیان امر بیانناپذیر“ میداند و مالینوفسکی ”احکامی برای بیان علتِ وضع حاضر“ و اندیشهای که صرفاً در رابطه با مناسک و روال حاکم بر کردارهای روزمره. ولی لوی-استروس اسطورهها را پیش از هر چیز الگوی منطقیای میداند که ذهن آدمی با آنها میتواند از تناقضات بپرهیزد؛ اسطوره نیز مانند توتم و هزاران پدیدۀ فرهنگیِ دیگر، پیش و بیش از هر چیز، ”به کار اندیشه میآید.“
”فرهنگ“ در کتاب های لوی استروس، فعالیت خاموش ذهن ناخودآگاه است که جهانِ ادراکپذیر را ساختاردهی و تبدیل به پیامی خوانا میکند. ساختاردهی نیز به نوبۀ خود، به تفکیکگذاریها، طردها و ادغامها، و گسستها و پیوندها که ترفند اصلی آناند، نظم و ترتیب میدهد. ساختاردهیْ فرایندی است دایمی و حاضر در تمام ابعاد و وجوه روابط انسانی. چیزی به نام ساختار مطلق کل جامعه یا نظام فرهنگ وجود ندارد؛ هرچه هست، بازیِ بیامانِ تفاوتها در تمام عرصههای حیات اجتماعی است.
جان فکِته (۱۹۸۴) میگوید شاید مفهومی که لوی-استروس از ”ناخودآگاهِ دستهبندیکننده و ترکیبگر“ ارائه میکند، یکی از معدود دیدگاهها در علوم انسانی باشد که میتوان آن را ”همتای تغییر بنیادین الگوها در زیستشناسی مدرن و فیزیک کوانتومی“ دانست: ”یعنی اهمیتی به اندازۀ تدوین نقشۀ ژنها یا معادلات شرودینگر دارد.“ گیورگی مارکوس میگوید این تغییر بنیادین در علوم انسانی ”چرخش زبانی و چرخش بر ضد سوژه“ است –”ساختارگراییِ“ لوی-استروس کوشش جسورانه-ای است برای فرا رفتن از الگوهای پیشین حاکم بر علّیتِ مکانیکی و تکامل تاریخی، ”از طریق یافتن رابطۀ چندسویۀ ساختاری و تغییرناپذیری که بتواند مبنا و پیشفرض «طبیعی» و ثابتی برای تمام تحولات تاریخی فراهم کند.“ سوزان سانتاگ (۱۹۶۳) لوی-استروس را اینگونه به خوانندگان آمریکاییاش معرفی میکند: ”مردی که انسانشناسی را به یک دلمشغولی تمامعیار تبدیل کرد؛ ”قهرمان عصر ما“ در عرصۀ اندیشه.
ادموند لیچ و مری داگلاس، دو انسانشناس انگلیسی، نقش مهمی در پرورش و تکمیل دیدگاههای اصلی لوی-استروس ایفا کردند. این دو به نقصان ریشهدار ناشی از همپوشانی میان منطق ساختاردهی و پیچیدگی تجربه پرداختند؛ نقصانی که در برابر هرگونه تقسیمبندی مقاومت میکرد: قاعده بر این است که از هر تقابلی، پدیدهای بیرون میمانَد که یا در هیچیک از دو سوی تقابل نمیگنجد، یا در هر دو سو منتشر میشود. چنین پدیدههایی نوعی ابهام (در شناخت) و دوگانگی (در رفتار) به وجود می‌آورند و معمولاً در کارکرد ارتباطیِ رمزگان فرهنگی، سرکوب میشوند –ادموند لیچ به عنوان نمونه به ”کفرگویی‌های“ مذموم و ممنوع (که مرز میان مقدس و نامقدس را مبهم میکنند) یا ”حرمتشکنی“ (که مرز میان انسان و حیوان را مغشوش میسازد) اشاره میکند؛ مورد کلیتری که مری داگلاس مثال میزند تمام انواع ”بیقاعدگی“ است (به نظر او، بی‌قاعدگی ”امری است خارج از نظم“ و از همین رو، پیامد جانبیِ هرگونه تلاش برای تحمیل خلوص و وضوح به تجارب درهم و گوناگون در واقعیتهای پیچیدۀ جامعه به مدد مقولات فروبسته). با گذراندنِ کتاب های لوی استروس از صافیِ آثار لیچ و داگلاس، می‌توان دیدگاههای او را برای مطالعۀ رویدادهای سیاسی امروز و اهمیت روزافزون مطالبات انحصارطلبانه و تمایلات نوقبیلهایِ جامعۀ معاصر بهکار بست.
می‌توانید کتاب های لوی استروس را از این صففحه دانلود کنید.

دانلود کتاب های لوی استروس

۱- دانلود کتاب نژاد و تاریخ از لوی استروس

توسط | ۱۳۹۷-۶-۱۸ ۱۹:۴۶:۴۷ +۰۰:۰۰ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۷|معرفی کتاب, معرفی نویسنده|بدون دیدگاه